|
من و آقایی یادداشتهایی برای خودم و آقایی
| ||
|
یکشنبه شب خونه خاله ی من و شامی که موندیمو کبابی که نخی نبود از دوشنبه صبح که رسیدم تهران خیلی خیلی بیشتر از شش روز گذشته ......اینجا که هستم روزا دیر دیر میگذرند و کشدار نه که سخت بگذرند ابدا اینطور نیست ..... همسرم مهربونه و با احساس همه ی تلاشش منم خانواده اشم که در نوع خودشون فوق العاده اند اما من هنوز از مامان اینا نکندم درسته هیچ کس نباید از خانواده اش کنده بشه اما در مورد من فرق داره من وقتی کلا بیخیالشون بشم تازه میشم یه آدم عادی ....وابستگی من به خانواده ام مثله یه مریضیه حاده اینو باور دارم و تا کسی هم با من زندگی نکنه نمفهمه چقدر اوضاعم وخیمه.... این بار سوار اتوبوس که شدم برا اولین بار جلو مامان بابا اشکم سرازیر شد و اونا ناراحت شدن...خدا منو ببخشه.... سه شنبه برا ناهار خونه مادر شوهر بودیم و عمه پدر شوهر از مشهد اومده بود تهران ......خیلی آدم باحالی بود با وجودی که سنی ازش گذشته بود تمام وقت در حال مطالعه بود و اگه هم حرفی میزد نشون میداد که کاملا به روزه و تحلیلگر.... خدا حفظش کنه....عصرش هم با ماشین پدر شوهر رفتیم خونه ی دوستمون و بعد خاله آقایی .......خدا جون میشه اگه دلت خواست زود تر از اونی که همسری فک میکنه به ما یه ماشین بدی میدونی که فقط برا زمستون میخوام که سرده...... چهارشنبه برام کادوی اول ربیع الاول میخری البته اینو من بعدا فهمیدم اما مهم اینه که تو حواست هست پنج شنبه کلاس منو تو که همه ی روزتو با من تنظیم میکنی ......قربون سلیقه ات برم پلیور سفید برا خودت خریدی با کت پاییزه و برا منم شلوار.....عاشق خرید کردن با توام و پرسه های خرید و حراج الان... جمعه ناهار مهمون داریم دوست تو و خانمش اما تو از ۶ صبح کلاس داری تا ۱۲ .....ناهار براشون قیمه میپزم و خودم لذت میبرم.....عصر وقتی اونا رفتند بازم میریم دنبال خرید و من که تا آسمون پرواز میکنم که فقط دلت میخواد برا من خرید کنیم.... میریم مغازه دوستت جمله چیزی نمیخوای تو و من که عاشق این مدل رفتارتم.... آقایی جونم ممنون که برا من این همه تلاش میکنی... راستی در یه حرکت انتحاری آقایی همه ی موهاشو زد.... عشق من کچل من دوست دارم تاااااااااااااااااااااااااااااا ته ته عاشقی.... [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 11:20 قبل از ظهر ] [ من ]
آقایی دیروز صیح رسید کلا اینجا که میاد همش خوابه حوصله اش سر میره و به خاطر همین هیچوقت بیشتر از 48 ساعت نمیتونه بمونه یعنی رکوردش 48 ساعته اکثر وقتا با 24 تمومش میکنه..... خلاصه که ما امشب داریم میریم دوباره سرخونه و زندگیمون..... یه وقتایی مثل الان که برام خیلی سخته از خانواده ام جدا شم حال و روزم نگفتنیه مخصوصا دلتنگیم برا مامان و بابا........ هنوز نرفته دلم برا خواهرک و داداشی تنگ شده برم چی میشه..... دوباره روزای بدون نت منم شروع میشه اما باید هر هفته حداقل یه پست بزارم.... همین دیگه ..... [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 3:36 بعد از ظهر ] [ من ]
الان منم و چهار تا کاموای سفید و شال گردن بلند بلندی که میخوام برات ببفام و بافتنی که بلد نیستم.... با عشق یاد میگیرم میبافمش و حتما این شال گردن گرم ترین و زیباترین خواهد بود برای تو ..... چون دلم با اون رج به رج دونه به دونه بافته میشه..... کی تموم بشه خدا میدونه به زمستون امسال که نمیرسه اما حتما روزی تو رو گرم میکنه.. چرم قهوه ای خوشرنگ شتر مرغم که هنوز داره بهم چشمک میزنه خدایا منو عاشقترم کن فعلا و قطعا همین .....برای همیشه همین....... [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 2:55 بعد از ظهر ] [ من ]
سلام عزیزدلم مهربونم الهی هزار بار فدات بشم من قربون خستگی این روزات برم آقایی میشه بیای از سر و روی وبلاگت این همه خاکو پاک کنی؟ اخه دورت بگردم دیگه واقعا دلم یه پست تازه میخواد آره آره میدونم سرت شلوغه بله میفهمم که دسترسی به نت محدوده اما نفس تو این کارو بکن دلم نوشتن تو رو میخواد این یه سورپرایز فوق العاده است مگه من بوررررررررررررررر نیستم؟ [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 1:57 بعد از ظهر ] [ من ]
امروز برای اولین بار تو زندگیم رفتم پیش روانشناس ...... خوب بود گفتگوی خوبی بود بدیش اینه که همه ی اون چیزایی که میدونستمو تا الان بهش عمل نکرده بودم از زبون یه دکتر شنیدم چنتا راهکارم داد برای خوبتر شدنم....نه که من خودم خوبم... اینقد برام جالب بود که تصمیم گرفتم کمتر احساس علم و فضل کنم و گاهی بشینم پای حرفای یه دکتر روانشناس اما باید ساخت از نو من خودمو میخوام خود خود عاشقمو آقایی هنوز نیومده و من همچنان کیفور خونه ی مامانم موندم تا بیاد..... دوباره امروز چرم خریدم چقدر من کار با چرمو دوست دارم فردا باید حتما یه سفارشو که قبول کردم درست کنم چرم شترمرغ بود عاشق دون دونای روشم.... [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 8:45 بعد از ظهر ] [ من ]
!!!!! دلم یه مسافرت دو نفره به یه جایی که تا حالا نرفتم میخاد میدونم الان امکانش نیست اما حالا خواستم دیگه همین الان..... چقدر وقتی آرومی همه چی خوبه حتی فکرای بد و سخت زندگیتم به راحتی بدون اینکه تو دام کلاف ذهنی ات گم بشی قابل حل شدنه خوبم چون فکر میکنم الان امروز اینطوری فکر میکنم که باید رشد کنم باید اراده کنم باید بتونم که صبر کنم و خودمو بزرگ کنم کاش اینا این فکرا این حس های خوب نزدیک شدن به خدا یادم نره کاش گناه نکنم کاش همینطور مثل الان خوب بمونم
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 2:11 بعد از ظهر ] [ من ]
دوباره اومدم خونه ی مامان اینا چقدر زود گذشت و چقدر من تنبلمو اینجا ننوشتم.....هر چند نوشتم اما توی یه دفتری که شاید پر شده از حرفای نگفته و نشنیده امروز اما به یه نتیجه مهم رسیدم باید بیام و بازم اینجا بنویسم اما به طور منظم هر هفته یه پست بزارم البته حداقل یه پست بنویسم از همه ی روزام دغدغه هام و تهش هم با همون سبک همیشگی که آقایی دوست داره برای خودمون اگه حرفی بود..... سه شنبه هفته قبل به طور کاملا غیر منتظره بدون اینکه خبر بدم اومدم شهر خودم قبلا وقتی دانشجو بودم یه بار این کارو کرده بودم اما چندان استقبال نشد و توی این 1 سال نیم دوریم همیشه ترسیدم اینطوری بیام چون دیگه هر بار وقتی بگم مثلا فلان روز میام مامانم از دو روز قبلش ممکنه ممکنه منتظر باشه که یهو از در بیام تو همیشه ترسیدم توی انتظار بزارمشون اما اینبار اینکارو کردم صبحش با بغض از آقایی جدا شدم توی اتوبوس برا دور شدن ازش گریه کردم و بعد من بودم و جاده ای که تموم نمیشد.......دست کردم تو کیفم کیف پولم و بعد کلید خونه ی مامان اینا یه آن دلم گرفت و بعد حیاط خونه پله ها و در ورودی طوری رفتم تو که خواهرک نمیتونست حتی تکون بخوره و بعد غافلگیر کردن مامان و داداشی و اوجش شب که بابا اومد نمیدونست چطور بهم محبت کنه چندین بار بوسیدم و قربون صدقه ام رفت کلا تجربه جالبی بود... چهارشنبه همش به تدارک و نظافت خونه گذشت تا برای 5شنبه و جمعه وشنبه که مامان اینا روضه داشتند آماده باشیم پنج شنبه اولین شب روضه و برخورد من با آدمایی که برام خیلی خیلی عجیب بودند و ..... تونستم به کسی که همیشه منو میرنجوند کاملا مودبانه بفهمونم که من ناراحت میشم لطفا حواست به مدل حرف زدنت باشه و بعد آشنا شدن با دختری که یک سال از من کوچیکتر بود اما 3تا بچه داشت و حرفایی که زد و شبش خوابایی که من دیدم و وقتی به آقایی گفتم فقط گفت میشه دیگه خواباتو برام تعریف نکنی .....تعجب من و سوالی که موند تو گلوم ....... جمعه روضه حضرت رقیه و تمام حس من ...... بزرگ بود و من چقدر حقیرم شنبه اربعین صبح تا ظهر روضه و بی خبری از آقایی تا شب و من که باهاش حرف نزدم تا عصر یکشنبه ... شب یکشنبه تا الان فاصله ناراحتی من تا ناراحتی اون شاید 2 ساعت هم نشد ............... من آدم قبلی نیستم تغییر کردم بفهم خدایا ببین دارم تلاش میکنم اما چرا موفق نمیشم چرا صبر نمیکنم چرا یادم رفته چرا ؟؟؟؟ من تحمل میخوام من روح بزرگ میخوام من سکوت میخوام من یه حافظه جدید میخوام من میخوام حافظه امو از دست بدم و از نو شروع کنم خدا میشه امتحانتو آسون کنی میدونی من میخوام برنده باشم اما امتحانت بیشتر از علم منه بیشتر از طاقت منه.... خدا کمککککککککککککککککککککککککک مرد مهربون من همسر خسته ی من عزیز همه ی روزام و لحظه هام ببخش برای حرفای که نباید گفته بشه اما با هجوم خاطرات هوار میشن روی سرم و من همشو فریاد میکنم با پیامی به تو....... تو هم مثل من صبر کن صبر صبر........... بعدا نوشت: داشتم این پستو مینوشتم گوشیم خاموش بود آقایی 2 بار زنگ زده بود و من که باهاش حرف زدم چقدر راحت با مسایل کنار میاد توی هیچ مسئله ای نمیمونه....کاش منم اینطوری بودم..... دوستای گلم خیلی دلم براتون تنگه....سودا باران مریم سکوت قندک بانو و........
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 7:32 بعد از ظهر ] [ من ]
کلی حرف تو سرم وول میخوره میخوام برات بنویسم که چطوری فکر میکنم اصلا چرا اینطوری شدم دلم میخواد از تو تویی که تو ذهنم ساختم برا خودت بگم بدونی برام چی هستی چه توقعی داشتم چی میخواستم تو رو چطوری میدیدم که الان اینارو میگم اما چرا الان نمیتونم... بهت پیام دادم با همه ی عصبانیتم هنوز که جواب ندادی احتمالا اینقد عصبانی شدی و ناراحتی که فکر نکنم جواب بدی..... چرا فکر میکنی من با این فکرام دارم خودمو تخریب میکنم؟ چرا من با فکرام مقصرم؟ پس تو چی؟... فکر کنم بهتره دیگه در موردش حرف نزنیم حل که نمیشه چرا من ازت دور میشم میام اینجا دیوونه میشم ؟؟؟ دوست دارم بوووووووووووووووس
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 7:50 بعد از ظهر ] [ من ]
دیروز بهت پیام دادم : فردا شب بیام؟؟؟ بعد چند ساعت زنگ میزنی و با یه آرامش اعصاب خورد کن برا من میگی : من فردا عصر با بابا دارم میرم مشد تا جمعه تو شنبه بیا .... تا که میگی ذوق میکنم برای اینکه میتونم بیشتر بمونم اما فقط چند ثانیه خوشحالم بعدش قاطی میکنم و همینطور بد و بد تر قاطییم.... شب از خونه میزنگی بازم بدتر میشه تا الان هیچ خبری ازت نیست توام ناراحتی ازمن منم از تو من هیچ خاطره خوبی از مشهد رفتن تو ندارم کاش امام رضا مشهد نبود کاش تو خاطره بد نساخته بودی برام کاش مشهد خوب و به یاد ماندنیو ندیده بودم کاش ........ چرا تو فکر میکنی اگه میخندم و خوشحالم حالم خوبه ؟ چرا اینقدر راحت داری خودتو گول میزنی؟ چرا از اینهمه یهو خوب بودنم تعجب نمیکنی؟ چرا.....
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 2:11 بعد از ظهر ] [ من ]
امروز به نظر من مهمترین روز زندگی من و آقایی هست.... امروز 5 سالگرد آشنایی ماست..... براش پیام میدم و تبریک تلفنی که حرف میزنیم میگم :نمیخوای در مورد اون اس ام اسم حرفی بزنی ؟؟؟؟ میگه: چی بگم تو الان باید خونه باشی من گل و شیرینی بخرم بیام خونه که نیستی.... 5 سال پیش وقتی اومد تو زندگیم فقط بزرگی خدا رو دیدم که چطور برا من مامور فرستاده که کمکم کنه 5 سال پیش شدم عین یه شاگرد که میخواد مو به مو یاد بگیره حرفاشو نمیشنیدم میبلعیدمشون چون خیلی خیلی بیشتر از من میدونست 5 سال پیش فهمیدم خیلی دوسش دارم و بدون معطلی بهش گفتم 21 آذر 85 یه سه شنبه خوب خدا برا من بود ازش خواستم پر پروازم بشه و شد خیلی اذیت شدیم تا بهم برسیم مطمئن بودیم که اشتباه نمیکنیم من فکر میکنم این روز از همه ی سالگردها و خاطره ها مهم تره چون یه نیرویی عجیب که هیچوقت یادم نمیره منو برد سمتش..... خدا جونم ممنون.....
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 7:37 بعد از ظهر ] [ من ]
چرا من وقتی اینجام اینقدر روزا تند تند میان و میرن حالا اگه تهران بودم جون که میکندم یه روز میشد دو روز........ خلاصه اینجامو خوشحال ......
هیچ اتفاقی هم نمیافته جز تجربه های جدید آی حرص آدم در میاد که کلی تیکه بشنوی کلی برات فضولی کنند و تو فقط نگاشون کنی ......... کلا به این نتیجه رسیدم که بعضی از آدمارو کلا یا از زندگیم بندازمشون بیرون یا که اونقدر رابطه امو باهاشون محدود کنم که بشه فقط سلام و واسلام..... فقط از خدا میخوام زود زود زود مامان و بابا و خواهرک و داداشی بیان تهران دیگه من غصه ندارم که..... آهای نفسم آهای همسری میدونی همه زندگیمی....... آقایییییییییییی قر قر .......... [ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 10:35 بعد از ظهر ] [ من ]
فک کن چه حالی میشه مثل قحطی زده ها برسی به یه اینترنت پر سرعت و وبلاگتو با هیجان باز کنی و
ببینی ......قالبتو پروندند......من وبلاگمو میخوااااااااااااااام ....... بابا اینجا خونه منه نمیشه که بدون اجازه من هر بلایی سرش بیارین من گوگل ریدریمو میخوام... خلاصه من بازم اومدم ولایتمون و اینجا بر خلاف پایتخت کلی امکانات ارتباطی هست و منی که خوشششششششششحالم....................... مامان و خواهرک تاسوعا و عاشورا خونه ی ما بودند و امروز با هم اومدیم اینجا.... طبق معمول همیشه دلم برای آقایی یه نقطه شده.... الهی فدات شم عشق من پ نوشت : بعد مدتها نظراتو جواب دادم الهی هیشکی اینترنتش هندلی نباشه
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 5:53 بعد از ظهر ] [ من ]
این روزا خوبم خوب خوب یعنی دارم همه ی سعیمو میکنم که خوب باشم و به یه چیزایی فکر نکنم تا الانم موفق بودم تنها چیزی که بد جور داره حالمو میگیره رابطه ام با خداست خالی شده هیچی نداره من فرق دل شیطانیمو میفهمم با دلی که ذوق میکنه از داشتن خدا و حالا بعد یه مدت که دلم سیاه شده از خدا دور دوره.... داره محرم میاد و اینم یه غصه جدیده که چرا اینطوریم چرا همه چیمو بر باد دادم. بیشتر روزای این هفته به خرید وسایل جهیزیه خواهر شوهری گذشت دوسش دارم و کلا خانواده ی اقایی رو دوست دارم و باهاشون راحتم.... فکر کنم اونام همینطورند چون یه جاهایی منم میبرند و نظر میخواند که برام عجیبه آدم اینطوری با عروسش باشه اونم من که کلی با زحمت شدم عروسشون.... خلاصه اینم از این روزا... برا ارشد هم ثبت نام نکردم و صداشم در نیاوردم تا آقایی مجبورم نکنه من عاشق درس خوندنم اما الان دیگه دیر بود برا شروع پس کلا بی خیالش شدم تا سال دیگه ببینیم چی میشه.....همینا دیگه ...فقط دعام کنید خوب باشم
[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 11:40 قبل از ظهر ] [ من ]
ما خوبیم چون هنوز همدیگرو داریم ما خوبیم چون هنوز من عاشقم
روزامون داره تند تند میگذره و من اینجا ننوشتم خیلی وقته ننوشتم خیلی وقته غریبی میکنم . کلی اتفاق افتاده و هر کدوم میتونسته بشه موضوع یه پست اما من ننوشتم...همه رو کم و بیش میخونم و کلی دلم میخواد نظر بزارم براتون اما نزاشتم و ساکت موندم . این روزا تو اوج یه اتفاقایی وایسادم و هنوز دارم نفس میکشم هنوز راه میرم و میخندم و خوبم..... من رسیدم به یه صخره بزرگ تو زندگیم که خودمم.... من دارم از خودم عبور میکنم خودمو له میکنم و در نهایت از هیچکس کمک نمیخوام شاید اصلا کسی نیست کمکم کنه و من از سر دلداری به خودم میگم کمک نمیخوام گاهی فکر میکنم توهم دارم شاید اصلا اینکار درست نیست باید دهنمو باز کنم و جیغغغغغغغغغغغغغغغ بکشم یا شاید بیخیال همه چیز بشم ؟؟؟ اصلا مگه اتفاقی افتاده هیچییییییییییییی نشده همه چیز عادیه تو داری بزرگش میکنی اما نه من باید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما نه من نمیدونم چی درسته و چی اشتباه من به حرف هیچکس گوش نمیدم من فقط صدای دلمو میشنوم اون میگه آروم باش آروم باش خدا هست محکم باش خودتو نباز از خودت بگذر و بعداز همه ی اونایی که برات خیلی عزیزند... ما خوبیم چون هنوز همدیگرو داریم ما خوبیم چون هنوز من عاشقم.... دلم میخواد یه هفته تنها و بی خبر برم مسافرت فقط خودم باشم و خودم یه جای غریب و امن که نترسم این از همون حسای راننده اتوبوسیمه دلم میخواد یه اتوبوس داشتم از اون قدیمیاش مینشستم پشت رل و میییییییییییرفتم فقط دور میشدم چشام سرخ سرخ میشد خسته میشدم اما بازم میرفتم یه جایی که نشناسم مردمشم هم زبونم نباشند میرفتم اونجا..... چقدر دست و پام بسته است ....من حتی نمیدونم با چی آروم میشم کاش قلیون کشیدن بلد بودم اونوقت میرفتم توی یه قهوه خونه ی ترسناک و تاریک پر دود مینشستم هی قلیون میکشیدم هی چایی میخوردم ..... من خوبم هنوز دلم گرمه به عشقه تو..... بعدا نوشت: چیزی نشده واقعا چیزی نشده یا اگه هم شده اینجا نمیگنجه هیچ جا نمیگنجه.... تو رو خدا نگرانم نشید [ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 10:59 قبل از ظهر ] [ من ]
خیلی دلم میخواد بیام هر روز بنویسم اما با این اینترنت هندلی حتی نمیتونم یه نظر بزارم برای دوستام اما باور کنید به زحمت خیلی زیاد میخونمتون کلاس اول ابتدایی بودم یه روز قشنگ پاییزی شیفت عصر بودم بارون تند و قشنگی میومد خوشحال بودم از اومدن بارون از اینکه راحت میتونم توی بارون بدوم خیس بشم جیغ بزنم کیفمو توی هوا تکون بدم و هیچکس هم همراهم نیست تا نگران سرما خوردنم باشه و خوشحال تر اینکه نباید میرفتم خونه ی مادر بزرگم باید میرفتم خونه ی خودمون چون مامانم خونه بود میتونستم کلی بیشتر زیر بارون بمونم با یه شیطنت بچگانه مسیر مدرسه تا خونه رو طوری انتخاب کردم که خیلی دور بشه .....با دوستم قدم زدیم و خندیدیمو جیغ کشیدیم ...خونه که رسیدم با پدری مواجه شدم که راس ساعت اومده بود دنبالم تا مبادا بچه اش زیر بارون بمونه و وقتی دیده بود نیستم نگران اومده بود خونه وقتی منو دید کاملا خیس خیس بودم با یه مقنعه مشکی بلند که آب ازش میچکید خونمون گرم بود با بخاری نفتی .....بابا هیچی نگفت شاید خوشحالی عمیقمو که دید شاید خیس بودنم .....با محبتی غلیظ تر از همیشه با من برخورد کرد دیروز هم بارون اومد امروزم بارون داره میاد و من اینجا دلتنگ همه ی اون یه روزم..... [ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 12:36 بعد از ظهر ] [ من ]
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود......اومدیم خونه ی جدید این خونه خیلی خیلی خوبه و من حسابی توش راحتم.....اما اسباب کشی ما فوق تصورم سخت بود ولی خدا روشکر دیگه همه چی الان خوبه و روبه راه ....این خونه یه بدی داره و اونم اینه که با هر مدل اینترنتی جز دایال آپ مشکل داره نه ای دی اس ال و نه وایمکس هیچ مدل نشد و منم حالا راضی شدم به این مدل هندلی.....
خلاصه این که خیلی حضورم کمرنگ میشه اما قطع نمیشه دلم برای همتون تنگ شده.... اخر هفته مامان و بابا و خواهرک میان تهران بعد ۲۷ روز ایشالا میبینمشون چرا من عادت نمیکنم به دوری آیا؟ همین دیگه .....
[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 11:34 قبل از ظهر ] [ من ]
خدایا ممنون که ما تونستیم از لطفت خونه پیدا کنیم ....... امروز با مامان و خواهرک اومدیم تهران....اومدند تا کمکم کنند در امر خطیر اسباب کشی هیچ کدومم تجربه ای نداریم ببینیم چی میشه دیگه کلا برا من بودن با خانواده ام تحت هر شرایطی غنیمته.... خونه به لطف خدا حل شد اما من ندیدمش اونجا که بودم آقایی پیداش کرد و بعد هم من اعلام موافقت کردم که ندیده نظر شما رو قبول دارم و قرارداد بسته شد ...هنوز تخلیه نشده ما هم قرار دادمون اول مهره .....این وسط چیزی که خیلی حرصمو درآورد تغییر نظر صاحبخونه همین خونه است که الان اعلام شرایط جدید اجاره فرمودند و ما که بعد از دوماه خسته شدن خونه پیدا کردیم این شرایط کاملا به ما میخوره ..نمیدونم این خانم اگه همون روز اول این شرایط جدید به ذهن مبارکشون خطور میکرد چی میشد مگه؟؟؟؟ اما خوب برا ما که خوب شد یه خونه یه کم بزرگتر گرفتیم و به هر حال تنوعه دیگه ... حتما خیر ما توی این نقل مکان بوده دیگه..... این خونه رو خیلی دوست دارم خونه ی نارنجی گل گلی که اولین سقف مشترک عاشقونه های من و آقایی بوده.... چقدر خاطره خوب دارم ازش و خیلی خیلی خیلی کمتر بد.... دیگه چیییییییی؟؟؟؟؟ آهان داداشم رفته سربازی هممون ناراحتشیم رفته یه جای خیلی سرد اونم الان داداشم کلا سرمایی دیگه امکاناتشونم که صفره از همون اول بهشون گفته بودند تا میتونید لباس بیارین چون ۱ ماه نمیتونید برین حمام .....خلاصه خیلی اوضاعش داغونه.... مامانم خیلی داره صبوری میکنه و بابام آشفته است.....حالا فکر کنید من با این درجه علاقه ی شدیدم به داداشم دارم مامان بابا رو دلداری میدم...... اینکه بیشتر موندم یه دلیلش این بود..... دلیل دیگه اشم اینکه مادر بزرگم بیچاره خونریزی معده داشت چند روز بستری بود منم دنبال بهونه برای بیشتر موندن ......الانم که مامانم و خواهرکو آوردم تا مامانم کمتر غصه بخوره چون کلا اهل گریه زاری و بروز غم نیست اما فقط خدا از دلش با خبره.... خلاصه اینم از زندگی من تا اول مهر همش درگیریه دیگه آقایی جونم ممنون که منو میفهمی درکم میکنی و صبر میکنی برای همه ی نبودنهام و وابستگی هام... قول میدم جبران کنم.....
[ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 4:27 بعد از ظهر ] [ من ]
نمیدونم چرا این روزا که نیستم هر روز دلم میخواد آپ کرده باشی دلم میخواد توی این روزای دوری برام بنویسی آهای آقایی من دلخوشم به یه خط نوشته تو..... یعنی هیچ حرفی نیست که بخوای بنویسی؟؟؟ منم ننوشتم فقط بهت میگم اما چرا دلم میخواد تو بنویسی آیا؟ دلتنگیت از کیلومترها فاصله با لحن غمگین صدات که من خوب خوب میشناسمش معلومه و قابل درک شاید بازم دور شدن از تو داره بدجور بهونه گیرم میکنه همسری میشه امشب منو با یه خط نوشتن شاد شاد کنی لوفا؟؟؟
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 3:22 بعد از ظهر ] [ من ]
اومدم خونه ی مامان اینا.....بعد 2 ماه سرم خیلی شلوغه..... بدتر اینه که حوصله ندارم به هیچ عنوان.... ببخشید که نظرات بدون جواب موند همینا دیگه... همه رو میخونم اما ساکتم دیگه تا بعد....
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 1:4 بعد از ظهر ] [ من ]
داریم هر روز بیشتر و بیشتر به اخر شهریور نزدیک میشیم و باید یه خونه پیدا کنیم ...... از این همه گشتن خسته شدم .پارسال فقط یکی دو بار که تهران بودم با آقایی همراه شدم برای دیدن خونه ها و یه روز که گفت اینجا رو پیدا کرده و خوبه ....منم چون میدونستم سلیقه اش خوبه ندیده قبول کردم و قرارداد بسته شد و واقعا هم خونه ی خوبی بود با شرایطی عالی.....اما حالا هیچ خونه ای خوب نیست ...... خونه ی بابام که بودم همیشه خونه از خودمون داشتیم هیچوقت مستاجر نبودیم کلا ۲ تا خونه عوض کردیم که اونم بابا خودش ساخت و مسلما هیچ ایرادی نداشت حالا برام این فسقل خونه های پر ایراد اونم برای منه بی تجربه که تو نگاه اول میبینم سخته و دردناک.....فقط ساختن که بفروشند یا اجاره بدند که اونم میخواند چرخ زندگیشونو بچرخونند..... اما مرد من نه خسته شده و نه ناامید.....با انرژی و مطمئن میگرده و دنبال بهترینه برای من..... به مسئولیت پذیریش به منطقی بودنش به خستگی ناپذیر بودنش واقعا افتخار میکنم.... خدایا من یه خونه ی ۲ خواب شیک و نوساز نزدیک خونه ی مادر شوهرم میخوام که به پولمون بخوره....خدایا این دعامو مستجاب کن لطفا... ***دیروز بهش میگم: آقایی من که میدونم فلان مورد یکی از آرزوهات بوده از بچگیت تا الان اما حالا به خاطر من داری ازش چشم پوشی میکنی میگه: من به خاطر تو از خودمم میگذرم آرزوم که دیگه چیزی نیست خدایا مواظب مرد من باش خدایا برا من نگهش دار [ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 1:50 بعد از ظهر ] [ من ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||