X
تبلیغات
wedding ticker ...ღ من و آقایی ღ...
...ღ من و آقایی ღ...
یادداشتهایی برای خودم و آقایی
قالب وبلاگ
عروسی جاری خوب بود شب قبلش آقایی دوتا عمه اشو برای خواب وقلیون و بستنی دعوت کرد خونمون و کلا من نتونستم شب بخوابم و تا ظهر اینجا بودن و برا ناهار رفتیم خونه مامان آقایی و دل درد شدید من و ترس و بعدش آرایشگاه و تالار.... به اتفاق کلا قوم شوهر نظر دادن که از عروس خوشگلتر شده بودم و این یعنی ترکوندن...انصافا آرایشگری که خواهر آقایی پیدا کرد عاااااااااااالی بود خیلی ازش راضی بودم هم خودش هم شینیون کارش....

عروسی هم زودتر از اونی که فکر میکردم تموم شد منم که فقط در حال نشستن و صحبت با فک و فامیل بودم....بعدشم سه تایی یعنی من وآقایی و خواهرش رفتیم خونه خواهرش کلی عکس انداختیم و بعد دوباره خونه ی مامان آقایی و بعد خونه ی خودمون و خواب....

از الان اصل ارتباط من و جاری شکل میگیره این یه تجربه جالبه...دیگه اومده و هست....

این وسط خیلی چیزا روشن میشه.... الان میدونم با تک تک افراد خانواده آقایی چطور برخورد کنم....

خدایا کلا همه چیزو به خودت میسپارم...

خدایا سلامتی فسقلک لطفا

 خدایا به حرمت امروز به آبروی حضرت زهرا همه رو شاد کن خدایا همه ی پدرها و مادرها سالم باشند و سایه اونا روسرمون....

هرسال یه همچین روزایی از دوری بغض میکردم اما امسال با وجود فسقلک و استرس هایی که هرروز بهم وارد میکنه دیگه نه بغضی مونده و نه دلتنگی....

خدایا ممنون

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 11:19 قبل از ظهر ] [ من ] [ ]

دیروز با اون حال بد وخراب پا شدم رفتم آرایشگاه خواهر آقایی معرفی کرده بود که بعد برا عروسی جاری هم بریم اونجا... تموم طول راه پر فکر وخیال بودم رسیدم اونجا ویه خانم خوشگل و جوون و خوشتیب وبا آرامش...کلی کارم طول کشید و من لذت میبردم از این همه آرامش هیچ عجله ای نداشت آروم و با حوصله حرف میزد و کارشو انجام میداد بینش آقایی زنگ زده بود که من جواب ندادم و بعد همینطور زنگ زنگ وقتی گوشیمو نگاه کردم 16 میس کال داشتم و چنتا پیام...کفری شدم بهش زنگ زدم که چی شده چرا اینقدر زنگ میزنیو اونم که حسابی نگران من شده بود عصبانی...میخواست بیاد دنبالم که قبول نکردم و خودم برگشتم توی راه برگشت خواهر آقایی زنگ زد که همدیگه رو پیدا کردین و من تازه فهمیدم شدت نگرانی آقایی چقدر بوده که زنگ زده به خواهرش تا شاید خبری از من بگیره....اومدم خونه و برای بار اول تغییرو دیدم لباسای توی ماشین که روی دراومده بودن و داشتن خشک میشدن خنده ام گرفته بود که چرا واقعا...چرا الان؟ یهو در باز شد و من توی اتاق بودم اومدم بیرون و آقاییو دیدم با یه دسته گل خوشگل و یه گلدون حسن یوسف....گلو گرفته سمت من و من که محو قیافه اش شدم بهم میگه من از شما میخوام خواستگاری کنم زن من میشی....

بعد از کلی فکر کردن و چند بار تقدیم شدن اون دسته گل گفتم بله.... 

کلی حرف زدیم و کلا حرفای کاملا تکراری.... این حرفها به دفعات تو زندگی ما تکرار شده بود

من چاره ای ندارم باید با تو و شخصیتت و عجیب غریب بودنت کنار بیام هر چند تو حاضری بخاطر من اونی بشی که من میخوام اما در عمل بهم ثابت شده نمیتونی برای یه مدت شاید بتونی اما همیشه نه....

سخته خیلی سخته من یه زنم با همه ی اون گیرنده های قوی حسی و عاطفی اما مجبورم کنار تو تغییر کنم تو میگی رشد اما من دردمیکشم  اونم تو شرایط خاص الانم اما چاره ای ندارم شاید با وجود این فسقلک به خاطر اون مجبور بشم  ذهنمو کنترل کنم و این یعنی رشد سخت تر....

ته دلم فقط یه چیز منو میترسونه اونم این که یه روز از این همه راحت عبور کردنم کنار اومدنم با تو پشیمون بشم.... 

شبش رفتیم پارک سا* عی با همسایه و دوستشون.... من آدم این جمعها نیستم اذیت شدم....



[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 9:27 قبل از ظهر ] [ من ] [ ]
امروز از اون روزای بد و طوفانیه زندگیمه حالم اصلا خوش نیست.... ته ته حالم یه افسردگی کم چند روزی بود آزارم میداد این که یه جورایی دیگه نمیتونم کارامو خودم انجام بدم چون شرایطم احتیاط داره همش باید رو کمک بقیه حساب باز کنم و منم بیزار از گفتن.... اما امروز داغونم 

بازم اتفاق بازم ..... نوشتنشم دردی از من دوا نمیکنه گیجم....

دوروز دیگه عروسی جاریه و من هنوووووووووز هیچ کاری نکردم لباسو که نخریدم یه دونه دارم به شرایط الانم میخوره یه دفعه دیگه پوشیدم و این اعصابمو بهم میریزه اما چه کنم حوصله خرید نداشتم و بدتر جسمم اجازه نمیده پیاده روی کنم امروز باید برم آرایشگاه و ....

اعصابم از همه خورده همه....

من نمیتونم یه مسئله مهمو تو زندگیم حل کنم....

خدا جونم خوبه که تو دارم خوبه که فقط تو رو دارم

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ من ] [ ]

93 خیلی روزمیشه که اومده دیگه هممون بهش عادت کردیم

برا من 92 سال پراتفاق  بود

 بهار 92 میزبان فرشته ای شدم که نخواست بمونه و عمرش کوتاه کوتاه بود اما درد روحی رفتنش از دست دادنش به مراتب سخت تر از درد جسمیش بود خودمو باخته بودم و از همه چیز وهمه کس متنفر اما بازم حمایتهای شدید خانواده ام و آقایی تونست منو روبه راه کنه یه روزایی دلم میخواست برم دور دور تا هیچ کس نباشه و ساعتها تو همین حس اشک میریختم اما بالاخره یه روز دیدم دارم خودمو بدبخت میکنم پا شدم و دوباره زندگی...

زمستان 92 بازهم میزبان یه فرشته دیگه شدم و چقدر استرس کشیدم و غصه خوردم و غصه دادم به همه بماند اما همچنان هست قلب کوچولوش میزنه و من فقط از خدا سلامتیشو میخوام و خوب بودنش....

تابستون و پاییز 92 معمولی بود و از لحاظ کاری برای آقایی و من نه چندان جالب اما تمام این روزهای پرتنش با اعتقاد عمیق آقایی در حال درس گرفتنم. نگاهش به زندگی به خدا و توکلش به اون برا قابل ستایشه و این یعنی هنوز باهم میتوانیم پرواز کنیم....

93 نه عیدش عید بود نه هفت سینش و نه حتی عیددیدنی ها ..چند روز اول خانواده ام تهران بودن وبعد من که با اونا راهی شدم به ولایت و بعد اومدن آقایی و فهمیدن کل فامیل که من باردارم.... شاید چون حالم خوش نبود چون نگران بودم چون روزهایم از دوشنبه شروع میشه و شمارش هفته های بارداری دیگر حواسم به هیچ چیز نیست اما حس قشنگیست حس وجود معجزه ای در درونت....

ماشین خریدیم و این یعنی نشونه ی برکت وجود فسقلکم .... با ماشین خودمون برگشتیم تهران و چقددددددددددر به من خوش گذشت.... 

خدایا ممنون که نگاهم میکنی ....

[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 2:28 بعد از ظهر ] [ من ] [ ]

شنبه 10-اسفند : روز بیستم انتظار وحشتناک گذشت .از نصف شب و خون دماغ شدیییییییییییییییییییییید تا طپش قلب  ناجور طول روز و بعد دکتر و سرم. طوری که اصلا نفهمیدم چطور گذشت و  برام بشدت قابل درک بود که فردا خبر خوبی نمیشنوم.

یکشنبه 11-اسفند روز بیست ویکم آقایی کار داره نمیتونه با من بیاد و من مجبورم تنهایی برم حس خاصی ندارم مخصوصا اینکه با آقایی در مورد این که قراره بعدش چیکار کنیم و چطور روزای سخت بیمارستانو تحمل کنیم حرف زدیم... چند نفر زودتز از من اومدن و دکتر باید حدود 10 بیاد که نمیاد و اونجا میفهمم که اصلا دکتر همون جا نیست و یه دکتر دیگه قراره بیاد گیجم و از همون لحظه مضطرب میشم دکتر حدود 11 میاد و بعد چند نفر نوبت منه تمام بدنم شده قلب و فکر میکنم همه صدای قلب منو که تند تند وبا شدت میزنه میشنوند شروع میکنم با خودم حرف زدن تا آروم بشم و بعد با خدا حرف میزنم روی تخت دراز میکشم دکتر میپرسه هفته چندی میگم بر اساس اون سونو شش یا هفت...به مونیتور نگاه میکنه هی دکمه های مختلفو میزنه و بعد میگه نه خانوم شما نه هفته و دوروزته میگم : واقعااااا میگم حالا صدای قلبشو بشنو وحال کن و من صدای تپش یه قلب دیگه رو شنیدم و اشک اشک و شکر خدا....

از در که میام بیرون آقایی با قیافه به شدت شاد من میفهمه که چی شده و همه ی اونایی که اونجا بودن هم فهمیدن....

روز اول با بهت گذشت خدایاااااااااااااااااااااااااا ممنون  

خدایا خودت مواظب همه ی بچه ها ومادرها باش....

فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ


[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 4:11 بعد از ظهر ] [ من ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ َمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ. . . . .

من وآقایی مکانی است برای نوشتن از روزهایی که به سختی میگذرند و نوید رسیدن یک اتفاق را مژده میدهند.

من و آقایی جایی است برای نوشتن دل نوشته هایی که شاید ثبتشان یاد اور سختی به وقوع پیوستن یک اتفاق باشد.

بالاخره من وآقایی شب ولادت حضرت علی علیه السلام
(14-4-88)
برای همیشه شدیم همدل و همراه

(31-4-89) همخونه شدیم.اینجا برای آقایی مینویسم از خودم وخودش
موضوعات وب
امکانات وب
  • شهر قشنگ
  • تینا تولز